تبليغاتX
باران مهربانی

باران مهربانی

پشت دشستان احساس

در بلندای نفس های همای

جایی یافته ام

بالهای عاریه می بخشندت

برای پریدن های عرفانی

پریدن میان صوت و نور و عطر یاس سپید

اینجا مهربانی دستور می دهد

غمگین نباش !

اما ...

اشک پشت چشم لانه کرده

و آوازهای آسمانی می خواند

..." خداوندا همایم کن

... مرا از این تن غمگین و آلوده رهایم کن ... "

رنگ ؛ رنگ بی رنگیست

شانه ام تکیه بر خالی دارد

نفس هایم بی شماره

باور کن ، قلم به فرمان سر خم نمی کند

تشنه باریدن است

بگذار ببارد

بگذار پشت دشستان احساس

عارفانه ببارد

تا در صوت و نور و عطر یاس رها گردد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:0  توسط باران  | 

 

آمده ام تا که شاید

در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...

مهلت دیداری ده

سوگند به دلت ؛ که دل تنگ بوده ام

سوگند به قلمت ؛

 که قلم در عطش دیدار بی تاب بوده است ...

"...."

 

می آیی

نرم خراش می دهی

آن زمان که آسمان دلم باریدن بخواهد ...

می آیی

گرم تشنه می کنی

آن زمان که وعده دیدارت باران باشد ...

می آیی

خالی از اشباع می کنی

آن زمان که بی قراری باران به پنجره دستور باشد ...

می آیی

رنگی از هیچ می زنی

آن زمان که باران بی تاب دوری پاییز باشد ...

....

چه خالیم وقتی وعده دیدار تو دور باشد

من با

نفس

لحظه

شماره

همگام می شوم تا سردی سرد

و تو روزی خواهی آمد

روزی که وعده دیدارت دور باشد

روزی که پاییز نفس های آخرش را هـــــــــــا می کشد

آن زمان من بی تو خواهم ماند

....

پیش از تو باران مرا شسته

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:22  توسط باران  | 

من سردم است
من سردم است
و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار آن شراب مگر چند ساله بود؟

اینجا انگار در خیابانهای سرد شهر
جز صدای خداحافظ
خداحافظ
صدایی نیست
من یک دریچه می خواهم
که از آن به ازدحام
کوچه خوشبخت بنگرم

آرزوها خود را می بازند
در هماهمنگی هزاران در بسته

همه ترسیدند
همه ترسیدند
اما من و تو به آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران می سازد

تو چه هستی
تو چه هستی
یک لحظه یک لحظه
که چشمان مرا می کشد در برهوت آگاهی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:2  توسط باران  | 

در این فضای غیر ملموس دل خوشم به شما

که حضورتان عطراگینم می کند

رد نگاهتان را لمس می کنم

عطر بهار نارنجتان را می بویم

گرمم می کنید

خیلی گرم

جمله ای برای تشکر ندارم

اما گاه گاه ، گله می کنید از کمرنگیم

و از عوض شدن فضای شعر هایم

مرا ببخشید

کمی پژمرده ام

فضای زندگیم رنگی دیگر گرفته

مرا تشویق به هیجان نمی کند

عشقی نیست

دیگر هم غم عشق های رفته را ندارم

نم نم بارانم

آنگونه که نه خیس می کند

نه می گذارد خشک بماند

روزگار است دیگر

بالا و پایین دارد

فعلا می خواهم در پایین غزل بخوانم

قنوت هایم دربدرند

نماز هایم بی سجاده اند

و لبخندهایم ...

خیلی دروغین خیلی

اما ...

باید
راه را
به شاهراه تبدیل کرد
و مهربانی را
به رسالتی روزمره
تا پناه عابرانی باشد
که در نجابت یک چرا
سرگردانند
باید
در بیکرانگی وجود
لذت تر شدن را از شبنمی یافت
و آن وقت
در زلال نگاهی

اگر پیدا شود
عمری به تماشای دوستی نشست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:34  توسط باران  | 

از من نخواه بگويم دوستت دارم

وقتي كه اين جمله را
دختران متوقع
براي رد نشدن درخواست هاشان
به پسران لا قيد مي گويند
تو بگو
چگونه بگويم دوستت دارم
وقتي كه مردان هرزه در بستر
اين جمله را بارها و بارها تكرار مي كنند !
دوستت دارم را زير لب زمزمه مي كنم
و نا خواسته به ياد او مي افتم
كه اين جمله از دهانش بيرون نيامده
غرق در چشمان پر شرارت ديگران شد ... !
آهي مي كشم
و ابر سفيدش را در هواي سرد پاییز نظاره گر مي شوم
دستانم را زير بازوانم گرم مي كنم
و به چشمانت خيره مي شوم ؛
بگذار تا ابد نگاهت كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:7  توسط باران  |